دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵- 2016 December 5
کد خبر: DT-30584
تعداد بازدید: 78بازدید
تاریخ انتشار: ۱۹ آبان ۱۳۹۴
کنده چوبی که رزمندگان را سر کار گذاشت
نور ناشی از سوختن یک کنده درخت، سبب شد تا رزمندگان تصور کنند، نیروهای بعثی عراق در حال پیشروی به سوی آنها هستند.

علی سالمی از رزمندگان و جانبازان دفاع مقدس در نقل خاطره ای از آن ایام به خبرنگار فرهنگی ایرنا می گوید: شبی از شبهای سال ۵۹، بچه های یکی از سنگرهای مقر شهید بابک معتمد که روبروی دادگستری خرمشهر بود، با بی سیم خبر دادند ظاهرا نیروهای عراقی در حال پیشروی هستند.
به همراه شهید امیر جراح زاده سریع خود را به آنجا رساندیم. همگی می گفتند، از دوبه های (لنج بدون یدک کش ) رو به رو صداهایی شنیده اند و چند نفری هم گفتند، برای لحظه ای نوری ضعیف را دیده اند.
از آنها سوال کردم: به سمت آنجا تیراندازی کردید؟ گفتند: نه
به امیر گفتم، تو برو از سنگر دو تا خشاب به سمت دوبه ها شلیک کن.
این کار انجام شد؛ اما هیچ عکس العملی از طرف عراقی ها دیده نشد، سکوت مطلق بود.
با بی سیم به فرماندهی کوت شیخ (منطقه ای در خرمشهر) پیام دادم که نیروهای دشمن در حال نزدیک شدن هستند.
آن زمان شهید رضا موسوی و حاج عبدالله نورانی فرماندهی کوت شیخ را به عهده داشتند.
تا پیام دادم، همه نیروها به سمت شط به خط شدند، از بی سیم هم غافل شدیم.
گفتم: می روم لب شط تا از نزدیک اوضاع را بررسی کنم و تا برگشت من کسی تیراندازی نکند.
امیر گفت: من هم با تو می آیم، سه چهار تا نارنجک برداشتیم و از سنگر زدیم بیرون. رفتیم لب شط ، من جلو بودم و به امیر گفتم، تو پشت سر من حرکت کن. هدفم این بود، در صورتی که به سمت ما تیراندازی شود، لااقل نفر پشتی تیر نخورد، رسیدیم لب شط و همانجا درازکش شدیم.
به امیر گفتم: گوش هایت را تیز کن، شاید صدایی بشنوی، من که گوش هایم سنگین شده و صداهای کوتاه را نمی شنوم.
امیر گفت: صدا نمی آید ولی نور خفیفی روشن و خاموش می شود.
به امیر گفتم: برویم در دوبه.
گفت: برویم.
گفتم: پس اول دوتا نارنجک بیاندازیم در دوبه و بعد برویم.
دو نارنجک همزمان انداختم و ترکش های آن به اطراف پرتاب شد. چند نفر از نیروهای خودمان هم به سمت دوبه رگبار بستند، من و امیر همانجا روی زمین دراز کشیده بودیم و داد می زدیم، شلیک نکنید.
دیدیم فاصله دوبه با لب شط زیاد است و نمی توانیم راحت وارد آن شویم، قرار شد برگردیم و یک درب چوبی یا تحته ای را پیدا کرده تا بتوانیم در دوبه برویم.
وقتی برگشتیم، شهید موسوی و حاج عبدالله را دیدیم که سراسیمه رسیدند و گفتند: چرا بی سیم را جواب نمی دهید، چه خبر شده؟ ماجرا را تعریف کردم، شهید موسوی گفت: چه کسی صدای نیروهای دشمن را شنیده؟ او را بیاورید نزد من.
سپس آن فرد که اهل اندیمشک بود، آمد و حرف خود را تکذیب کرد و گفت: من گفتم صدای باد و موج است.
شهید موسوی گفت: با این کار ما را نگران کردید و باعث شدید به همه آماده باش بدهیم.
حاج عبدالله مرا کشید کنار و گفت: علی این چه کاری بود کردی؟ چرا بی سیم را جواب نمی دادی ؟
شهید موسوی با مهربانی به پشت من زد و گفت: اشکال ندارد.
از وضع پیش آمده ناراحت بودم و تا سپیده دم با امیر آنجا ماندم، وقتی هوا روشن شد، تازه فهمیدیم نوری که بچه ها از آن صحبت می کردند ناشی از سوختن یک کنده درخت بود که تبدیل به خاکستر شده بود.
خلاصه این کنده همه بچه ها را در آن شب سر کار گذاشت.

برچسب ها:

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.


dalirantangestan93@gmail.com


نام:
ایمیل:
* نظر :

پربازدید ها
پربحث ترین عناوین